معنی ریدینگ درس1و2و3و4و5(نازنین خاکی)
درس اول : مردی که کودکستان را تاسیس کرد
فردریک فروبل(فریبل) سال های خیلی دور در آلمان زندگی می کرد. وقتی که پسر بچه بود مادرش فوت کرد . مردم به او توجه زیادی نمی کردند . بنابراین فردریک به تنهایی در یک باغ بازی می کرد. او گلها و گیاهان را دوست داشت. او در آنجا شاد بود. طولی نکشید که زمان مدرسه رفتن فردریک فرا رسید . او در مدرسه روی صندلی سختی می نشست. او در تمام روز به کتابها نگاه می کرد. کتابها هیچ عکسی نداشتند. فردریک نمی توانست بازی کنـــد. او نمی توانست با دستهایش کاری انجام دهد(کارهای عملی انجام دهد). او مجبور بود روی آن صندلی سخت بنشیند و به کتابها نگاه کند. این کــار جالب نبود.
فردریک بزرگ شد. او مدرسه و باغش را به خاطر آورد. فردریک گفت: " مدرسه باید مـکان شادی باشد، آن باید مثل یک باغ باشد. بچه ها باید بازی کنند. آنها باید با دستهایشان کاری انجام دهند. آنها باید کتابهــــایی با عکس های زیبا داشته باشند. بنابراین فردریک مدرسه ای شبیه این راه انداخت. او آن را کینــدرگارتن (کودکستان) نامید. کیندرگارتن یک کلمه آلمانی است. آن به معنی باغ کودکان است. مردم از مدرسه جدید فردریک با خبر شدند . به زودی در همه جای جهان کودکستان بوجود آمد. فردریک فروبل مدرسه را برای بچه ها مــــکان شادتری ساخت .
درس دوم کمک کشاورزِ بامزه(کارگر جالب مزرعه):
میمون ها حیوانات باهوشی هستند. آنها چیزهای زیادی می توانند یاد بگیرند. در بعضی از کشورها آنها به عـــنوان کمک کشاورز هستند. آنها به کشاورزان کمک می کنند. این میمون ها در جنگل های سرزمین های گــــرم زندگی می کنند. در آنجا، کشاورزان در مزارع نارگیل پرورش می دهند. نارگیل ها در بالای درختان بلند رشد می کنند. هـر کشاورز برای چیدن آنها باید از درخت بالا برود. این کار سختی است. بعضی از کشاورزان از میمون ها نگهـــــداری می کنند. آنها (میمون ها) این کار را انجام میدهند . دیدن یک میمون که سر کار می رود خنده دار است. او پـــشت دوچرخه (ترک) کشاورز سوار می شود. وقتی آنها به مزرعه می رسند، میمون از هر درخت بالا می رود. او به نارگیل ها نگاه می کند. میمون می داند که یک نارگیل قهوه ای رسیده است. او می داند یک نارگیل کال (سبز) باید مـــــدت بیشتری روی درخت بماند. او نارگیل های قهوه ای را می چیند و آنها را برای کشاورزان به پایین می اندازد.
درس سوم داستانی در مورد نیوتن :
یکی از بزرگترین مردان انگلیسی که تاکنون زندگی کرده ، اسحق (ایزاک) نیوتن می باشد. تعداد کمی از مــردان آن زمان بزرگتر یا داناتر از نیوتن بودند، اما او اغلب چیزهای کوچک را فراموش میکرد. یـک روز صبح نیوتن خیلی زود از خواب بیدار شد زیرا روی مسئله مشکلی کار می کرد. او برای خوردن صبــحانه مساله را رها نکرد. اما خدمتکار او فکر کرد نیوتن به غذا احتیاج دارد. بنابراین با یک ماهی تابه آب و یک تخم مرغ به اطا قش رفت. او می خواست تخم مرغ را بجوشاند و کنار نیوتن بماند تا او آن را بخورد. اما نیوتن که نمی خواست کسـی را بیبیند گفت: شما می توانید تخم مرغ را پیش من بگذارید. من آن را می جوشانم. خدمتکار تخم مرغ را روی میز نزدیک ساعت نیوتن گذاشت و گفت : شما باید پنج دقیقه آن را بجوشانید، سپس آن برای خوردن آماده خواهد شد. خدمتکار اطاق را ترک کرد اما او میترسید که نیوتن ممکن است فراموش کند تخم مرغ را بخورد. او تقریبا یک ساعت بعد برگشت و دید که نیوتن در کنار آتش(اجاق) ایستاده است. ساعت در ماهی تابه می جوشید و نیوتن در حالی که تخم مرغ در دستش بود، نزدیک آن ایستاده بود!
درس چهارم اتوبوس مدرسه :
تام از پنجره به بیرون نگاه کرد. برف شدیدی می بارید. در حیاط جلویی مقدار زیادی برف بود. او فکر کرد ( از خــود پرسید) اگر تمام شب برف ببارد چه می شود؟ چطور به مدرسه برسم؟ اگر برف خیلی سنگین باشد، اتوبوس مـدرسه نمی تواند بیاید. هنگام صبح برف سنگین تر بود. جاده به سختی قابل دیدن بود. تام گفت: اما می خواهم به مدرســه بروم. شاید اتوبوس مدرسه به زودی بیاید. تام پوتین و کت گرمی پوشید. سپس بیرون رفت تا منتظر اتوبوس شود. تام مدت زیادی منتظر شد. اما اتوبوس مدرسه نیامد. سپس او صدای بلندی شنید. چیزی داشت از جاده پایین می آمد. آن یک ماشین برف روب بود. آن (برف روب) تمام برف ها را به دو طرف جاده می ریخت. مرد برف روب صدا زد: سلام! بیرون توی برف چکار می کنی؟ تام گفت: من منتظر اتوبوس مدرسه هستم. مرد خندید ، من فکر نمی کنم امــــروز اتوبوس بیاید. اما من تو را با برف روب به مدرسه خواهم برد. بیا بالا اینجا کنار من بشین. تام بالا(کنار) او رفت. بــرف روب از جاده پایین رفت، چقدر جالب بود !به زودی آنها به مدرسه رسیدند. تام گفت: متشکرم، تمام دوستانـــــم با اتوبوس به مدرسه می آیند. اما آنها هرگز از ماشین برف روب به جای اتوبوس مدرسه استفاده نکرده بودند.
درس پنجم یک زبان خارجی بیاموزید!
بیایید تصور کنیم که شما در یک کشور خارجی هستید. اگر شما زبان آن کشور را ندانید ممکن است با مشکـــلات زیادی روبرو شوید. این داستان یک مرد فرانسوی است که به ایالات متحده (آمریکا) سفر میکرد. روزی او در یــک رستوران غذا می خورد و میخواست مقداری قارچ سفارش دهد. چون انگلیسی نمی دانست ، تقاضای مداد و کاغذ کرد و با دقت عکس یک قارچ را کشید. اما نقاشی او زیاد خوب نبود. پیشــــــخدمت نگاهی به نقاشی او کرد و رفت. او (پیشخدمت) در حدود 20 دقیقه بعد با یک چتر بزرگ برگشت!
داستان دیگر درباره دو آمریکایی است که به اسپانیا سفر می کردند. آنها یک کلمه (هم) نمی توانستند اسپانیایـــی صحبت کنند و روزی ، در حالیکه در رستورانی در یک دهکده کوچک نشسته بودند خواستند که غذایشان را سفارش دهند. یکی از آنها یک لیوان شیر خواشت. پیشخدمت قادر نبود حرف آنها را بفهمد. سرانجام مرد روی یه تکـه کاغذ عکس یک گاو را کشید و سعی کرد به پیشخدمت نشان دهد که انسان از گاو شیر می گیرد. پیـشخدمت مدت زیادی به عکس نگاه کرد. سرانجام او رفت و یک ساعت طول کشید. وقتی برگشت دو بلیط مسابقه گاو بازی به همراه داشت!!
این وبلاگ مختص کلاس (101) اول دبیرستان مدرسه دخترانه نمونه دولتی ابرار فولادشهر میباشد .